با من بمان اي همسرم
تا عشقمان پيمان شود
با من بمان اي نازنين
تا رفتنت پرپر شود
بي من نرو اي جان من
تا من تو رو پيدا كنم
دستان تو در دست من
گرماي دستت پرسرور
اي واي من اي واي من
اي جان من جانان من
اي همسرم اي همدمم
نازك زبان اي مرحمم
كي مثل تو اي عشق من
ميتونه آرومم كنه
آخر تو را من حس كنم
اي عشق تو پيمانهام
به من دستور رسيده كه بنويس
اما چه بنويسم كه ذهن مغشوش من
ديگر توان نوشتن ندارد
و افكارم بس پريشان است
كاش ميشد كه بنويسم
و بگويم كه كيستم و چيستم
و چرا اينگونه شدهام
كاش ميشد دستانم لرزانم
كه ديگر توان نوشتن ندارد
قلم به دست ميشد و مينوشت
ديگر از آن ذهن پويا خبري نيست
ديگر از آن ذهن پرشور و خلاق
ديگر از آن همه شور و شوق
خبري نيست كه نيست
و من خسته و درمانده و پريشان
فقط به آينده مينگرم
به آيندهاي كه از آن بيخبرم
من منتظرم،
منتظر روزنهاي از اميد
كه شايد تلنگري بر ذهنم وارد شود
و دوباره قلم به دست شوم
اين شعر از يك ترانه غمگينه كه پس از شنيدنش تصميم گرفتم اون رو در وبلاگم بياورم، چرا كه ذكر حال من هم هست. اميدوارم كه مخاطب من از اين شعر جوابم رو بده كه خيلي منتظرشم.
اون كه يه وقتي تنها كسم بود
تنها پناه دل بيكسم بود
تنهام گذاشت و رفت از كنارم
از درد دوريش من بيقرارم
خيال ميكردم پيشم ميمونه
ترانه عشق واسم ميخونه
خيال ميكردم يه همزبونه
نميدونستم نامهربونه
با اينكه رفته، اما هنوزم
از داغ عشقش دارم ميسوزم
فكر و خيالش همهاش باهامه
هرجا كه ميرم، جلو چشامه
دلم ميخواد تا دووم بيارم
رو درد دوريش مرحم بذارم
اما نميشه، راهي ندارم
نميتونم من طاقت بيارم
وقتي بعد از مدتها دوباره صداش رو از پشت گوشي تلفن شنيدم، ابتدا باورم نميشد، ولي وقتي از اونور گوشي صداي زيبا و نازنينش رو شنيدم، صدايي كه به لطافت و طراوت گلهاي بهاري است، شوكه شدم. داشتم از خوشحالي بیهوش ميشدم. بهش گفتم كه چقدر از شنيدن صداش خوشحالم، اونقدر كه انگار تمام دنيا رو به من دادهاند. باور كردن اينكه من او رو با چه مشكلاتي بهدست آوردم و حالا بايد بهدليل اتفاقاتي كه افتاد براي هميشه از دست بدهم، برام سخته، خيلي سخت. يكي از بزرگترين آرزوهاي من اين بود كه او تا ابد براي من باقي بمونه و تا زنده هستم با هم باشيم، اما دست نامرد روزگار من و اون رو از هم جدا كرد. حالا دوباره با شنيدن صداش ياد اون روزهاي خوب و خوش افتادم كه چه لحظاتي رو در كنار هم بوديم و اين لحظات چگونه گذشت و حالا بايد در تب از دست دادن اون لحظات شيرين بسوزم. از خدا ميخوام كه اين لحظات دوباره تكرار بشه، هرچند كه اينچنين دعايي معصيت و گناه باشه. اين گناه برام از هر ثوابي شيرينتر و باارزشتره. خدايا دوباره اون رو به من برگردون.
عجب دنياييه، داشتم به اين فكر ميكردم كه اگه من نبودم، چي ميشد. شايد بهتر بود من بهدنيا نمياومدم و اين دنيا از دست من و افكار و كارهاي من راحت ميشد. شايد هم اينطور نباشه اما من فكر ميكنم دنيا در حق من خيلي ظلم كرده و من ميتونستم در اين دنيا جايگاهي خيلي بهتر و بالاتر از حالا داشته باشم، اما افسوس كه نشد و من با اين همه دلبستگي و وابستگي به دنيا هيچ نصيي از اين دنيا نبردم. اما حالا با اينكه هستم و در اين دنيا زندگي ميكنم، از خدا ميخوام چيزهايي رو كه دوستشون دارم به من بده تا من هم سهم و نصيبي از اين دنيا ببرم. خدايا يعني ميشه. كاش بشه و من باز هم او روزهاي خوش رو تجربه كنم. كاش...
هستم ولي نيستم، نميدانم كيستم، از كجا آمده و به كجا ميروم، آخر من كيستم، چرا هستم، سر بودنم چيست و سر نبودنم در چه؟ كاش يكي پيدا ميشد و ميگفت كيستم. امواج وحشتناك بودن مرا در بر گرفته و با ناكجاآباد ميبرد. خدايا كمكم كن تا سردربياورم و بدانم. آنچه هستم، اينم كه خستهام و بيمبالات بهطرف نيستي سير ميكنم، درحاليكه هستم، اما همان بهتر كه نيستم.

نميدونم چي و چطوري بنويسم، اما اينرو خوب ميدونم كه دوست دارم بنويسم و فرياد بزنم و صداي فريادم تا به عرش خداوند متعال برسه. قربونش برم خدا رو كه بهترين بهانه بودن رو به من داد و بعد شيطان با رفتار و كردارش باعث شد كه اون فرشته رو از دست بدم. به خدا كه خيلي بيانصافيه من از تمام وجودم جدا بشم و به ديار عدم و بيكسي برسم. من و اون مثل دو تا پرنده بوديم، اما حالا چي، من مثل يك پرنده پر كنده در حال جون كندن هستم و اون رو نميدونم چيكار ميكنه. خيلي دوست دارم بدونم كه در چه وضعيتیه، اصلاً به من فكر ميكنه يا نه، بعد از ارتباطي آنچناني حالا من دارم در غم از دست دادنش ميسوزم، اما نميدونم اون چيكار ميكنه، اصلاً براش مهمه يا نه، راحت از كنار اين موضوع گذشته. به هر صورت حالا ديگه من موندم و تنهاييهام، من موندم و يك دل عاشق و شيدا ولي سرگشته و دلشكسته. اما خوب ظاهراً اين مصلحت منه و من بايد با اين وضعيت بسوزم و بسازم. من هم خدا رو شكر ميكنم و تن به سرنوشت ميسپارم، اما تو رو خدا برام بنويس كه تو چيكار ميكني.
اي كاش گذشته تكرار ميشد و من ميدونستم كه چطور رفتار كنم تا اون فرشته زيبا و مثالزدني رو از دست ندم. دوستت دارم به خدا از توي دلم تا پيش خدا محبوبم، معشوقم، اميد شبهاي تيره و تارم و تو رو به خدا ميسپارم و منتظر جوابت ميمونم.
خيلي وقتها دوست دارم خودم رو فراموش كنم، خيلي وقتها دوست دارم گذشته رو فراموش كنم، اما وقتي به خودم ميام، ميبينم كه گذشته جزئي از وجود منه و من نه تنها بايد به گذشتهها فكر كنم، بلكه فكر ميكنم كه گذشته زيبا و دوست داشتني من در بعضي از مواقع آنقدر جذاب و زيباست كه تنها به اين گذشته جالب فكر ميكنم و دوست دارم مثل يك نوار تكراري اين قسمتهاي زيباي گذشته من تكرار بشه تا من از اين جهان فاني رجعت كنم و خودم رو به دست خدا بسپارم.
به تو ميگويم، به تويي كه ستاره فناناپذير آسمان عشق مني
به تويي كه تا قيام و قيامت بهتر و ملموستر از تو نخواهم يافت
آسمان آبي عشق من فقط متعلق به توست
تويي كه تمامي تار و پودم رو در وجود خودت مغروق ساختهاي
دست ياري زجهان از تو ميجويم و بس
بوي عشق و شادي زجهان از تو ميبويم و بس
در اين جهان زيبا كه زيبايي خود را از وجود تو گرفته
تنها به تو ميانديشم و تو را ميخواهم
گريه امانم نميدهد و ديگر توان نوشتن نيست
و تنها به خودم و تو ميانديشم و تو را از خدا ميطلبم
و ديگر هيچ
كاشكي بودي و ميديدي اشك چشمان شقايق
كاشكي بودي و ميديدي لب لرزان شقايق
كاشكي بودي و ميديدي تن تبدار و مريضم
در غم ديدن رويت، فارغ از جان دقايق
كاشكي بودي و ميديدي خسته از كار جهانم
خسته از روح و روانم، من به دنبال حقايق
كاشكي بودي و ميديدي كه چرا خستهترينم
در فراغ روي ماهت من به دنبال شقايق
