شاپرك در اوج پرواز خيال
نرم و بيپروا برد هوش از خيال
شاپرك با آن نگاه نازنين
شاد از اين دنياي فاني، پرخيال
رقص زيباي بهاري در هوا
شاپرك در انتها، من در خيال
شاپرك همچون هواي آسمان
بوسه بر لبهاي گرمش در خيال
شاپرك رنگينكمان آرزوست
چشم زيبايش برد هوش از خيال
در هواي بزم آن بيانتها
شهد وصلش ميچشم من در خيال
شاپرك با آن همه دلواپسي
سرمه چشمش شوم من در خيال
شاپرك شيرينتر از قند و عسل
ميچشم شهد لبش من در خيال
عطر خوشبوي تن آن شاپرك
ميبرد تا او فردا تا خيال
شاپرك در كهكشان آرزو
مست و حيران تنش من در خيال
شاپرك تا اوج فردا ميرود
ناز شصتش ميكشم من در خيال
در بهار عشق او من در خزان
خسته از هرچه بدي، من در خيال
شاپرك در آسمانها ميپرد
من كجايم، اين بُوَد وهم و خيال!
شاپرك روح و روانم ميبرد
ميرسم من بر بهارش در خيال
گر بود اينها همه وهم و خيال
پس بُوَد دار و ندارم در خيال