روزهايي پرافت و خيز در پي ارتزاق
حرفهايي گفتني در قلب پرفراغ
ناشكيبيهاي روزگار پرمداق
راستي اين چه روزگار است كه من
اين چنين دلنگران و فسرده
روزگار را ميگذرانم پرملال
چشماني گريان از غريب و آشنا
وحشت از مردن به دليل بچهها
وحشت از مردن بهدليل نگاه
آه خداي هستيبخش نگاه
روز و شبم در فكر و تباه
حرفهايم را نميشنود روزگار
غمهايم را نميتابد روزگار
غم در نگاه و در وجودم لانه كرده
اشكهاي تمامي جهان در چشمانم دويده
كاشانهام در سرما غرق و آه
جاوادنگي را ميخواهم از خدا
مينيوشم زيباترين ترانهها
شايد خوش باشم با ترنم ترانهها
اي خداوند باران، اي خداي ابرها
بر من ببار خوشيهاي رؤياها