دوش ديدم مهرويي ابروكمان
چشم او همچو دو چشم آهوان
گفتمش اي نازنين، به كجا هستي روان
نظري كن به ما اي نامهربان
پاسخم داد چنين و چنان
گر ميخواهي طاووس هندوان
بايدم در پي آيي دوان دوان
گفتمش آيم، گر تو خواهي مهربان
طي كنم هر نقطه و هر مكان
گر تو مرا خواهي اي نازكزبان
رفت و رفت مانند پروانه در آسمان
چشمش ربود قلبم در آن مكان
گفتمش گر ستاره شوي در آسمان
خواهمت اي نازنين اي مهربان
همچو آرش آيم با تير و كمان
آرمت به دست با هرچه توان
ديدمش چون رعدي غريد در آسمان
نوري شد بينهايت گرم و سوزان
تيره و تار شد هوا در يك دم، ناگهان
بوسهاي زد چون تير در كمان
قلبم آتش گرفت، سوختم، شدم لرزان
رفتمش در پي همچو صاعقه در يك آن
گرفتم آن زيباروي را با شوق نهان
زدم بوسهاي همچو برق ناگهان
بر آن لبان پرعطش و سوزان
سوختم و آتش گرفتم، همچو پروانگان