در سحرگه ساحر افسانهگر
تيره كرد چشم دلم آن خيرهسر
خواب چشمم درربود سِحر سَحر
من به دنبالش دوان آسيمهسر
روح و جسمم را ربود اندر سَحر
كار او سِحر و فسون شب تا سَحر
شهره شهرش منم، تا كه رسد روز دگر
شمع بزمش اين تنم، چيست چاره دگر
در پياش هر دم دوان، با شور و شر
زخميست اندر دلم، چيست اين سِحر سَحر
چارهاش عشق سَحر، مرهم دردم سَحر
روح و جانم ميرود، آرام جانم اين سَحر
من لبالب مستيام، عشقت بود پيوستهتر
خسته و درماندهام، آهسته رو آهستهتر
اشك در چشمم روان، آوارهام من دربهدر
خيل اين بيگانگان، با من بمان بار دگر
ميگريزم از زمان، تا كي كشم ناز سَحر
چاره دردم سَحر، مطرب طربم سَحر
جسم و روحم در پي ناز سَحر
تار و پودم در پي جسم سَحر
هستيام، دار و ندارم اين سَحر
شور و عشق و مستيام باشد سَحر
اي عزيز بامرام، اي دُر و مرواريد و گُهر
نور عشقت در دلم تابندهتر از هر گُهر
روي ماه، چشم سياه دارد سَحر
پيكري آتشفشان دارد سَحر
لب چه شيرين چون انار دارد سَحر
سينه مالامال زدرد دارد سَحر
ابرو دارد چون كمان اين دربهدر
چشم آهو بس چه زيبا دارد سَحر
موي نرم، دُر سفيد دارد سَحر
خال هندي را به لب دارد سَحر
عطر تن همچون بهار دارد سَحر
كام شيرين، تن گرم دارد سَحر
ميخرم ناز دلش شب تا سَحر
مينيوشم من كلام اين سَحر
كاش آن بيمنتها من را رسد بار دگر
نور عشقش را دهد بر من سحرگاهان، سَحر