بوي جوي موليان آيد همي
آتش از آن خيمهگاه آيد همي
سينهام غرق گناه ميسوزدم
داغ آن بيچارگي آيد همي
خسته از كار جهان درماندهام
روز فصل از زندگي آيد همي
كارم از غصه سراسر پر شود
جنبش فصل خزان آيد همي
دارم از اين غصه پرپر ميشوم
جوي خون از آسمان آيد همي
شادي از من رويگرداني ميكند
بوي باروت در دِماغ آيد همي
كار دنيا را ببين چون ميكند
خستگي از بيكران آيد همي
مادر از غصه پريشاني كند
اشك چشمش با جفا آيد همي
حيف از آن قصه كه پرپر مي شود
تلخي زهر در دهان آيد همي
قصه زيباي آن سرزندگي
تلخ شد و بازندگي آيد همي
وقتي از من رخت بربست ياد خدا
در پياش درماندگي آيد همي
درد بيدرمان برآيد از دلم
غصة آن بيكسي آيد همي
از خدا دارم اميد زندگي
بوي بخشش از خدا آيد همي
چاره جز مردن ندارم پيشروی
مرگ من با خستگي آيد همي