عشق را معنی کن ای معنی هستی
که در این وادی سرگشته و حیرانم
بگو چه حدیث است این سراب
که چنین خواب از چشمانم ربوده
در تاریکی این شهر آشوبزده
و در خمار چشمان غمزده
هست و نیستم در نگاه تو
در پس آتش برق نگاهت
آتشم زده این راز نهفته
و مرا چشم در راه و خموش
کاش می ماندی و می دیدی
که چنین چشم در راه دیدنت
جامه از تن می دریدم
و هر گلی را به عشق تو می بوییدم
چرا که تو گلی، گلی خوش طراوت
و عطر شامه نواز اندام مثل گلت
پر کرده شامه و روح و روانم را
با تو به اوج اسمان پروازمی کنم
و زمین را زیر پا می گذارم
و به رویایی شیرین می روم
به آنجایی که جز عشق نیست
به آنجایی که فرشته های آسمانی
دستانم را در دست گرفته
و به رویای خیال انگیز گرمابخش
و به اوج آسمانها می برند
آسمان خیال و آبی من
پر شده از عطر تن تو
فرشته قشنگم هستی من
مرا با خود ببر به آسمانها
به آسمانی که به جز عشق نیست
آسمان عشق، حلاوت و دوستی
|
+| نوشته شده توسط
آبی در جمعه
1384/09/11
|